معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

105

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

بيت برداشت نقاب خود « 1 » مرا گفت به ناز * از وى بنگر « 2 » كه از كه ميابى باز اكنون غرامت اين خواب آنست كه فرزند را قربان كنى ، ابراهيم بىداغ به خفت و با داغ بيدار شد . « إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ » كذلك يعقوب نيز بخواب آرامى گرفت ، لاجرم ترك دلارامى گرفت چون دانست كه اين خواب حقّ و صدقست با هيچ‌كس اظهار آن نفرمود . كشف « 3 » - در شب دويم در خواب ديد كه ده گرگ يكرنگ آمدند و در خانهء يعقوب بگشادند و برهء از آل ابراهيم « 4 » از خانهء او بيرون آوردند و بصحراى كنعان بردند ، خواستند تا هلاك كنند ، از گوشهء آن زمين فرياد برآمد كه او را بسوى من آريد ، برداشته آن بره را به آن زمين بردند ، يك گرگ از آن ميان به حمايت آن بره برخواست و به زبان عبرانى گفت : من همسايهء تو خواهم بود . به رؤيت اين واقعه غم و اندوه يعقوب عليه السلام را مضاعف گشت ، و از همگنان اين واقعه را نيز پنهان داشت ، هم در آن اوان كه خاطر مباركش حزين و دل نازكش بصنوف غم و اندوه رهين گشته بود كه يوسف عليه السلام از در درآمد و معروض جناب ابوّت‌مآبى گردانيد ، كه در واقعهء ديدم كه با برادران خود بصحرا رفتيم و هر كدام خرمن هيمهء بر هم بسته تا به خانه آريم « 5 » خرمهء من سبز و خرّم گشت ، و پشت‌وارهاى هيزم برادرانم به حال خود پيش هيمهء من مىآمدند و سجود مىكردند ، و هر دم طراوت و نضارت هيمهء من زياده مىگشت ، بعد از آن شخصى ديدم كه گوئيا سروى به آسمان مىسود ، و پاهاى وى بر زمين قرار يافته بود ، در بر جامه سفيد ، و در دست ميزانى

--> ( 1 ) - د - ح : مر مرا گفت به ناز . ( 2 ) - د : بارى بنگر كه از كه مىمانى باز . ( 3 ) - د : در نسخه اصل بدون كشف . ( 4 ) - د - ح : گرگ همه يك بره از خانه او بيرون آوردند . ( 5 ) - د : بياريم .